2009-Apr-25,08:26

آموزگاران ما


 

 

به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او اکنون در رنج Ùˆ سختی به سر Ù…ÛŒ برد Ùˆ هر Ú©Ù…Ú©ÛŒ به او Ù…ÛŒ شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ Ùˆ رو  ØŒ Ú©Ù‡ گویی توفانی بر آن وزیده است پیرمردی Ú©Ù‡ در انتهای خانه بر صندلی  چوبی نشسته است پیش Ù…ÛŒ آید Ùˆ  Ù…ÛŒ گوید خوش آمدید 

آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای ؟ و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .

آتوسا می گوید می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت بکاهد .

پیرمرد بی درنگ می گوید اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .

می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .

دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد .

آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .

و به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.

 Ø¢Ù† پیرمرد هم ارزش میهن را Ù…ÛŒ دانست Ùˆ تا آخرین دمادم زندگی برای نگاهبانی از آن کوشید .

 

posted by yasamin in: Unspecified |
Find quality Products, Trade Leads,
Manufacturers, Suppliers, Buyers and Wholesalers. Free Trade Blog